شبکه افق - 11 اردیبهشت 1404

"معلم" در کانون نهضت اصلاح "سبک زندگی" (تمرکز بر شخصیت کودک و نوجوان)

بزرگداشت روز معلم - مدیران و دبیران دبیرستان‌های تهران - ۱۳۹۲

بسم‌الله الرحمن الرحیم

به حضور سرداران عزیز، برادران و خواهران سلام عرض می‌کنم. از چند دقیقه تأخیر‌ عذر می‌خواهم.

من بدون مقدمه، عرایض خودم را ابتدا به سؤالاتی که دوستان جلسه قبل مرحمت فرمودند، اشاره می‌کنم. سؤال کردند که بچه‌های ما با موبایل خیلی ور می‌روند. شما بگویید چه کار کنیم که مثلاً با موبایل ور نروند؟ این اصلاً ربطی به من ندارد. کسی باید بیاید موبایل را از دست خود من بگیرد. من تخصصی هم در این قضیه ندارم. دوستان این جلسه را با جلسه مشاورین اولیا و مدرسه و این‌ها اشتباه نگیرند. اگر احیاناً کسانی از برادران و خواهران تشریف می‌آورند یا آورده‌اند که می‌خواهند ببینند همین الان چه بگوییم تا از اینجا بیرون بروند، در مدرسه همین الان معلم به دانش‌آموز چه بگوید، دانش‌آموز به معلم چه بگوید، پدر و مادر به بچه چه بگویند؛ این‌ها مواردی است که ما بلد نیستیم. بحث ما مباحث مشاوره‌ای نیست. بنده این کار را بلد نیستم؛ این کار تخصص خودش است و تجربه می‌خواهد. بسیار هم مهم است. من اهمیت آن را اصلاً انکار نمی‌کنم؛ فوق‌العاده مهم است، چون ممکن است شما ده سال بحث‌های نظری و تئوریک اسلام و فلسفه‌های غرب و شرق و این‌ها را مطرح کنید، اما در انتهای آن بالاخره بگوییم حالا در مدرسه ما الان چه کار کنیم؟ باز آن مسئله علی‌حده‌ای است. بنابراین، چون دو سؤال این‌گونه به من دادند که انتظار داشتند عجله کنید و سریع‌ترین روش تربیت اسلامی را بگویید، چهار فرمول جادویی مثل اجی مجی لاترجی بگو برویم! چنین فرمولی در کار نیست. یا می‌پرسند چه کار کنیم؟ بچه‌ ما در خانه دعوا می‌کند؛ چه کارش کنیم تا او را آرام کنیم؟ این‌ها مسائل خیلی مهمی است اما در حوزه کار بنده نیست. این از این موضوع. سؤال‌های بعدی هم مطرح شد، چون بعضی سؤال‌های دیگر هم در همین موضوعات بود. سؤال‌های مهمی مثل این که نحوه ارتباط‌گیری مربی و دانش‌آموز و چگونگی وارد شدن به دنیای آن‌ها چگونه است. یک بخش از این‌ها مباحث نظری است؛ همان بخش که کاربردی است، تجربی است. یعنی خود شما که با بچه‌ها سر و کار دارید، بهتر از هر کسی نقاط ضعف و نقاط قوت خودتان را می‌دانید. خواهیم دید که در شقوق مختلف مربوط به زندگی و بخصوص در بحث تعلیم و تربیت، چه مسائلی مطرح می‌شود.

سعی خواهیم کرد به بعضی اشاره کنیم. مثلاً در باب ورزش، در نظریه اسلامی، در حوزه تربیت بدنی و نگاه به بدن، چه دیدگاهی وجود دارد؟ مثلاً در نشاط و شادی چه دیدگاه‌هایی است؟ یا نگاه اسلامی به عشق چگونه است. نگاه به رنج، علیت، یعنی واقع‌بینی در عالم؛ این را چطور به دانش‌آموز منتقل کنیم؟ یا مسئله ایجاد ذهن استدلالی. مسئله صدق و امانت. تجاهل (که خودمان را به آن راه بزنیم) کجا و تا چه حد کاربرد دارد و چه نقشی دارد؟ توبیخ و حتی تنبیه چگونه است؟ مسئله کرامت کودک، روان‌شناسی تربیت، ارتباط نظر و عمل، نگاه به طبیعت؛ یعنی نوع آموزش طبیعت در طبیعت‌شناسی و این که نوع تعامل کودک و نوجوان با طبیعت چگونه آموزش داده بشود. و قبل از همه این‌ها، مسئله جسم و روح است که یکی از اصلی‌ترین پیش‌فرض‌های حوزه تعلیم و تربیت، تبیین نسبت و رابطه جسم و روح در انسان و در کودک است؛ و یکی از مبانی فوق‌العاده مهم در تعلیم و تربیت اسلامی، همین مسئله تعامل جسم و روح است.

موضوع دیگر نگاه اسلامی به جسم، به روح، و به ارتباط این دو با هم است، که رقبای زیادی در این قضیه داریم؛ از کسانی که اصلاً منکر روح هستند تا کسانی که حتی می‌گویند ما اصلاً نمی‌توانیم وجود جسم را به هیچ وجه اثبات کنیم. تعلیم و تربیت یک بحث خیلی وسیعی به لحاظ نظری است. می‌دانید وسیع‌ترین و گسترده‌ترین رشته علمی، تعلیم و تربیت است. چون تقریباً تمام رشته‌های علوم انسانی و علوم اجتماعی، همه به نحوی در ذیل تعلیم و تربیت قرار می‌گیرند. یعنی اقتصاد، سیاست، جامعه‌شناسی، روان‌شناسی، معرفت‌شناسی ، حقوق، روابط بین‌الملل و... مجموع همه این‌ها بحث تعلیم و تربیت است. بنابراین ما طبیعتاً در جلسات محدود اینجا نمی‌توانیم به همه ابعاد این مسئله بپردازیم. یک بحث حداقلیِ جامع، یا جامعِ حداقلی که کلیات آن را بگوید، با توجه به شاخص‌ها و سرفصل‌ها، سال‌ها طول می‌کشد. بیش از ۴۰۰ عنوان استخراج کرده‌اند که در آیات و روایات ما، مستقیم به تعلیم و تربیت مربوط است. این غیر از آن‌هایی است که غیرمستقیم و با واسطه مربوط است؛ مثلاً با وساطت اقتصاد، با وساطت معادلات قدرت در جامعه، با وساطت خویشاوندی و از این قبیل.

اتفاقاً آن خلأ بزرگ ما، بعد از آن سند و امثال آن سندها، در حلقه بعدی‌ آن است. این خلأ مربوط به همین مدارسی است که با انگیزه تربیتی و اسلامی و نه انتفاعی - یا نه فقط انتفاعی، یا به قول مشهور غیرانتفاعی (چون گفتم غیرانتفاعی، در جامعه ما معنی آن انتفاعی است؛ هر جا که مؤسسه‌ای انتفاعی است، اسم آن را غیرانتفاعی می‌گذارند) تأسیس شده‌اند. این مفاهیم کلی باید در ذهن ما رسوب کند. باید خود ما مقداری با مسئله اخلاق جنسی، مسئله نشاط، تربیت سیاسی، تربیت علمی، نگاه درست به تاریخ، تمدن و علم، این‌ها، آشنا بشویم. و بعد، وقتی آشنا شدیم و انگیزه پیدا کردیم و مطالعاتی در این زمینه انجام دادیم و به این جلسه‌ها اکتفا نکردیم، آن وقت یک ارتکاز ذهنی پیدا می‌کنند و خودشان باید در مرحله عمل تشخیص بدهند که الان من مثلاً من می‌توانم گردش علمی را به سه سبک بگذارم. این گردش علمی می‌تواند فقط یک تنوع و تفریح باشد؛ یا می‌تواند در عین حال که علمی است، در حوزه نوع جهان‌بینی‌اش تأثیر بگذارد. شورای انقلاب فرهنگی و مجلس، قوانین زیادی تصویب کرده‌اند. این را بدانید که الان مشکل ما، قانون و مصوبه نیست. اگر مؤلفه‌های تعلیم و تربیتِ قوی در جامعه شکل بگیرد، قانون را هر کس می‌خواهد بنویسد؛ شما کار خود را می‌کنید. چنانکه در زمان شاه، چند مدرسه معدود و محدود و چند حوزه علمیه محدود و خیلی کوچک، با کمترین امکانات تشکیل شد، ولی برای انقلاب کادرسازی کرد. برای جمهوری اسلامی کادرسازی کرد. و الان هم که همه قوا و نهادهای رسمی به اصطلاح دست جمهوری اسلامی است، دیگران دارند کار خود را می‌کنند. هر کس که بتواند مجموعه‌ای تشکیل بدهد و مؤلفه‌های تعلیم و تربیتِ مد نظر خود را اعمال کند موفق است. مشکل ما خیلی قانون نیست؛ این اصل مسئله است، این را بدانید. این‌قدر از این مصوبه‌ها داریم که چند صفحه انشا است. حرف‌های خوبی هم هست. چهار پنج سند از این سندها مانند سند جامع علمی کشور را در شورا تصویب کرده‌ایم؛ سند اسلامی کردن دانشگاه تصویب شده؛ سند مهندسی فرهنگی تصویب شده؛ همه حرف‌های آن هم خوب است. ولی این‌ها از آنجا که می‌آید، دیگر به آرشیو و بایگانی می‌رود و به یک جاهایی تکثیر و ابلاغ می‌شود. آن حلقه وصل این حرف‌ها با این که الان در مدارس چه کار باید کرد، آن مهم است.

سؤال: فرمودند درمان‌های دین‌گریزی دانش‌آموزان چیست؟

جواب استاد: اولاً باید پیش‌فرض‌های خود را تعریف بکنیم؛ از جمله تعریف دین. چون هر تعریفی از دین می‌کنی، بعد یک نتیجه‌ای می‌گیری. ممکن است شما یک تعریفی از دین ارائه کنید که طبق آن جامعه ما اتفاقاً جامعه دین‌گریزی نیست. و گریختن را چگونه رصد کرده‌اید؟ چگونه رصد می‌کنیم؟ مثلاً جامعه ما را با جوامع دیگر مقایسه بکنید. بکنیم؛ این مقایسه خوبی است. با جامعه خودمان چهل سال پیش مقایسه‌اش می‌کنیم؛ خوب است. شاخص داشته باشیم تا بفهمیم گریز هست یا نیست. بعد وقتی دین می‌گویید، مراد معارف دینی است؟ یعنی معرفت‌گریزی است؟ یا اخلاق دینی است؟ یعنی اخلاق‌گریزی است؟ یا مناسک دینی است؟ مثل نماز جماعت، روزه، زیارت، یا مثلاً ماه محرم است، لباس سیاه. عاشورا، تاسوعا، شما نگاه کنید، کل کشور سیاه‌پوش هستند. با این زاویه هم می‌توان گفت جامعه ما صد درصد دینی است. کجای آن دین‌گریز است؟ بعد بیایید یک شاخصه دیگری از دین را مد نظر بگیرید؛ مثلاً راست‌گویی و امانت‌داری. مثلاً در بازار قسم نخورید، دروغ نگویید – همه این‌ها که در روایات ما آمده است - کلاه همدیگر را برندارید. باز با یک شاخص دیگر می‌آید. مثلاً اگر شاخص دین‌داری را میزان رجوع به توضیح‌المسائل قرار دهیم، باز شما یک نتیجه دیگری می‌گیرید. اگر میزان آن صله رحم باشد نتیجه دیگری می‌گیرید. این که دین‌گریزی در چه جامعه‌ای هست یا نیست، چقدر است، این‌ها مواردی است که مشخص نیست. بنابراین، اصل این که همین‌طور کلی بگوییم که دین‌گریزی دانش‌آموزان وجود دارد، کجا چنین چیزی اصلاً وجود دارد؟ با چه ملاکی اثبات شده یا نشده؟ یا خلافش اثبات شده است؟ تعریف‌تان در این مقیاس از دین چیست؟ چگونه داوری می‌کنی که دین‌گریزی زیاد شده است؟ از کجا نتیجه گرفته‌ای که این‌ها گریختن است؟ کدام بخش از دین گفته شده دین‌گریزی در دانش‌آموزان ما یک حالت خاصی دارد که در بقیه جامعه مثلاً ندارد. مثلاً در والدین ندارد. انگار وقتی می‌گویند جوانان دین‌گریز شده‌اند، مثل این که پدر و مادرهایشان همه مشغول زندگی دینی هستند و همین بچه‌ها دین‌گریز شده‌اند. اتفاقاً اگر به درصد، به لحاظ نسبی نگاه کنید، دانشگاه‌های ما جزو دینی‌ترین، مذهبی‌ترین و جزو معنوی‌ترین دانشگاه‌های دنیا است. دانشگاه‌های دیگر دنیا را برویم ببینیم. در هیچ دانشگاهی در دنیا، در هیچ کشوری، این همه استاد متدین، این همه دانشجوی فعالِ اجتماعی و دینی، اعتکاف، راهیان نور، وجود ندارد. اصلاً این‌قدر نیست. کجای دنیا چنین اقبال و استقبالی از ارزش‌های دینی هست؟

ولی از یک زاویه دیگری، با معیارهای دیگر، خیلی وضع خراب است ممکن است باشد. با بعضی از این شاخص‌ها، یک قشری از بچه‌ها و مردم بی‌دین حساب می‌شوند؛ همان‌ها با یک ضابطه دیگر کاملاً دینی هستند. مثلاً در نظرسنجی‌ها می‌پرسیدند: میزان اعتقاد به قیامت، معنویت، اعتقاد به دعا چقدر است؟ اکثریت بچه‌ها می‌گفتند ما معتقد هستیم. ولی از او می‌پرسی مثلاً شما چقدر به توضیح‌ المسائل رجوع می‌کنی؟ می‌گوید یک درصد خیلی کم. خب الان به این‌ها باید بگویی دینی یا بگویی غیردینی؟ دین‌گریزی یا دین‌گرایی؟ هر دوش هست. هر کدام سطوحی دارد. افراد فرق می‌کند، خانواده‌ها فرق می‌کنند، تربیت‌ها فرق می‌کنند.

می‌فرمایند پرسیدند: درمان‌های دین‌گریزی در دانش‌آموز چیست؟ دیگر فرمودند: راه‌های تقویت تفکر در دانش‌آموزان چیست؟ اولاً والدین خود دانش‌آموزان، از خود بچه‌ها هم ممکن است دین‌گریزتر باشند، هم فاقد فکرتر. اصلاً مگر مثل این که پدر مادرها و والدین در خانه مشغول تفکرند؟ معلم‌ها هم در مدارس همه مشغول تفکرند؟ مانده این بچه‌ها که چرا این‌ها فکر نمی‌کنند؟ بابا کداممان فکر می‌کنیم که این‌ها فکر بکنند؟ مگر والدین و معلمین و مربیان، مگر خود ما اهل تفکر هستیم که توقع داریم بچه‌های ما اهل تفکر باشند؟ یا مسئله دین‌گریزی؛ طرف مثلاً در خانه‌ خود همه کار می‌کند، ماهواره دارد، همه چیزها و مسائل نامناسب را انجام می‌دهد و این‌ها، بعد بچه خود را نصیحت می‌کند. در بازار دروغ می‌گوید، دزدی می‌کند، در شغل خود قرارداد و معامله دروغی می‌کند، رشوه می‌دهد، رشوه می‌گیرد، خیانت می‌کند، کلاهبرداری می‌کند، یک کاری را به عهده می‌گیرد ولی درست انجام نمی‌دهد، ولی پیش خودش فکر می‌کند الان من مذهبی‌ هستم. بعد نگران است یک وقت بچه من نواری گوش نکند، یک فیلمی نبیند، در خیابان چشمک نزند! بابا تو که خودت از آن بدتر هستی! نگران آن نباش؛ نگران خودت باش. این یک حالتی که فکر کنیم مشکلات ما حل شده و این بچه‌های ما، طفلک‌ها، مشکل دارند، این هم یکی از توهمات خودپاک‌بینی و خودپاک‌پنداری است که در اغلب ما هم هست. بعد نمی‌شود یک جا به ارزش‌ها محکم بچسبی و حساسیت ارزشی داشته باشی، و یک جایی هیچی. یک جا خودمان را بزنیم به ندانستن و دیوانگی. طرف با بچه‌اش رفته بود در میوه‌فروشی، بچه‌اش موزها را همین‌طور برمی‌داشت می‌کَند و می‌خورد. باباش به فروشنده گفت: بابا ببخشید این دیوانه است. گفت: اگر دیوانه است چرا پیازها را نمی‌خورد؟ چطور همه‌اش موزها را می‌خورد؟ این دیوانگی‌های مصلحتی، ارزش‌گرایی‌های مصلحتی، ضدارزش‌های مصلحتی.

این حالت، یک پیش‌فرض که بچه‌ها، دانش‌آموزان، دانشجویان، این‌ها هم فاسدند و در خطر فسادند، اما پدر و مادرهایشان همه درستند و متدینند، معلم‌ها همه اهل تفکر و تربیت سالم هستند و این بچه‌ها مشکل دارند؛ نه! خود ما مشکل هستیم. مشکل والدینند، معلم‌هایند. مشکلی است که در همین مدارس، آموزش و پرورش قانون می‌نویسد، ضابطه اعلام می‌کند برای مدارس غیرانتفاعی یا انتفاعی - فرق نمی‌کند - دولتی یا هر چیز دیگر. خودشان هم می‌دانند که این‌طور نیست. به والدین می‌گویند آقا امضا کن، خودشان هم امضاء می‌کنند. ما نمی‌توانیم که این‌جوری رفتار کنیم! یا قوانین غلط است؛ خب آموزش و پرورش قوانینش را درست کند. یا مدارس اشکال دارد. ما نمی‌توانیم هر جور دلمان می‌خواهد، هر طوری می‌خواهیم عمل کنیم و بعد نگران تربیت اولادمان باشیم. اصلاً این‌ها اگر درست تربیت بشوند، خلاف عدالت است.

بنابراین درمان اصلی دین‌گریزی و تقویت تفکر در دانش‌آموزان، درمان دین‌گریزی و تقویت تفکر در اولیاء و در معلمان و مدیران مدارس است.

سؤال: چگونه می‌توان پرخاشگری دوران بلوغ کودک را مدیریت کرد؟

جواب استاد: این یک بحث مشاوره‌ای است و خیلی هم مهم است. هر کس راه‌هایی به ذهنش آمد یا پرسید، به ما هم بگوید. یک بخشی از این پرخاشگری‌ها طبیعی است. در روایات ما توصیه می‌شود که به روحیات کودک و نوجوان در سنین مختلف توجه کنید. و چگونه کرامت او را حفظ کنید و در عین حال او را تربیت کنید؟ این بحثی است در جزئیاتش.

سؤال: با وجود رسانه‌های منحرف خارجی و داخلی چه باید کرد؟

جواب استاد: این هم مربوط به کودکان نیست؛ مربوط به بزرگسالان بیشتر است.

سؤال: لطفاً تعریفی از تربیت دینی ارائه بکنید.

جواب استاد: خب همین کار را داریم می‌کنیم.

سؤال: چرا دانش‌آموز با ورود به دانشگاه از نظر فکری و رفتاری تغییر می‌کند؟

جواب استاد: دانش‌آموز تغییر نمی‌کند. بچه کلاس اول دانشگاه، آن همان بچه کلاس هفت دبیرستان است. مدرسه‌اش عوض شده؛ سر درش می‌نویسند دانشگاه. این‌جوری نیست که این در زمان دانش‌آموزی، افکارش و اخلاقش و رفتارش درست بوده است، تا وقتی به دانشگاه آمده، آنجا یک فیلتری باشد که هر کس آدم درستی می‌آید، نادرست می‌شود. در مدرسه فرصتی برای بروز واقعیت‌ها نبوده است؛ در دانشگاه این فرصت به وجود می‌آید. همین. فضا در دانشگاه بازتر می‌شود، دعوت‌ها متنوع‌تر می‌شود، سن بالاتر می‌رود، استقلالش از خانواده‌اش بیشتر می‌شود. این‌جوری نیست که تا سال قبلش به لحاظ اخلاقی، رفتاری و فکری مشکل نداشته است، و یک‌مرتبه در یک سال اتفاقاتی می‌افتد که افکار و اخلاق و رفتارش خراب می‌شود. اصلاً چنین چیزی نیست. مشکل در دبیرستان بود، در اختفا، در کُمون؛ دیده نمی‌شود. مثلاً دانشجو از شهر خود به شهرستان برود، یا به تهران بیاید؛ باز این تغییرات بیشتر می‌شود. از ایران به خارج کشور برود، بیشتر می‌شود. یعنی وقتی شاکله فکری و روحی در درون ضعیف‌تر است، تأثیرگذاری‌های بیرون بیشتر است. محیط تغییر می‌کند، تأثیرپذیری بیشتر می‌شود. ما آدمی داشتیم داخل کشور هیئتی بود، بعد می‌رود خارج، کاری که آن آدم‌های لامذهب می‌کردند، این هم همه آن‌ها را می‌کند؛ تازه با حرص بیشتری هم می‌کند. البته همه این‌طور نیستند می‌گویم بین آن‌ها پیدا می‌شود. این آدم که تغییری نکرده؛ این همان آدم است. فضا تغییر کرده است. وقتی تربیت درونی ضعیف است، درون تابع بیرون است. هر چه تربیت درون به لحاظ فکری و روحی قوی‌تر باشد، شما هر چه در بیرون فضا عوض بشود، درون کمتر تغییر می‌کند یا اصلاً تغییر نمی‌کند. لذا بچه‌هایی دارید می‌بینید اینجا متدین هستند، بعد می‌رود یک جای دیگر، در یک شهرستان دیگر که چشم پدر و مادرش بالای سرش نیست، یا خارج کشور می‌رود، دیانت او ضعیف‌تر نمی‌شود. حتی من دیدم کسانی که قوی‌تر شده‌اند. من دیدم بچه‌هایی که اینجا خیلی مبالات نداشته است، ولی وقتی در یک محیط غیر اسلامی رفته، احساس کرده دین و مذهب او در خطر است، اتفاقاً محکم‌تر هم شده‌اند. بنابراین این‌ها مربوط به در و دیوار دانشگاه و مدرسه نیست که بگوییم آقا در و دیوار یک تشعشعاتی دارد که وقتی در دانشگاه می‌روی یک جور است. نه؛ این‌ها همان‌هاست که سر باز می‌کند. البته نمی‌خواهم بگویم فضا عیناً مثل دبیرستان است. فضای بیرونی تغییر می‌کند تا حدودی؛ اما درون تغییر اساسی نمی‌کند، فقط بیشتر بروز می‌کند.

سؤال: آیا حجاب برتر جایز است؟

جواب استاد: آنچه واجب الهی است، حجاب است. و درباره چادر به سبک ایرانی گفته‌اند حجاب بهتر است از جهتی که پوشیده‌تر است. اما آنچه واجب شرعی الهی است، همان است که خدای متعال در قرآن می‌فرماید و در روایات آمده است که باید آن بدن زن چگونه پوشیده باشد و بدن مرد چطور پوشیده باشد. حالا آثار آن؛ به عنوان عناوین ثانوی، چادر آثاری در جامعه دارد که حجاب‌های دیگر ندارد؛ مخصوصاً اگر نتیجه‌اش این بشود یعنی به این نتیجه برسند که ما بین چادر ایرانی یا بی‌حجابی مخیر هستیم. و بعد وقتی چادر را کنار بگذارند، فکر کنند باید کل حجاب را کنار بگذارند. آن وقت آنجا آثار آن معلوم می‌شود. می‌شود جامعه را طبقه‌بندی کرد. آن بخشی از جامعه که اگر روی چادر فشار بیاوری، بعد ممکن است حجاب را کنار بگذارد. باید گفت پوشیدگی، عفت و کرامت اسلامی مهم است. اما برای اقشار و خانواده‌هایی، به عنوان مسائل ثانوی، یا به دلیل عرف متشرعین، چرا چادر لازم است. می‌توانند به لحاظ شرعی چادر سرشان نگذارند؟ می‌توانند یک لباس حجیمی که بدن‌نما نباشد و پوشیده باشد بپوشند؛ این خلاف اسلام نیست. نه رنگ سیاه برای حجاب واجب شرعی است، نه چادر ایرانی واجب شرعی است. اما ممکن است سدشکنی بشود، بعد اتفاقات دیگری بیفتد و بعد چه و چه. خود همین یک مسئله است. یک وقت ما داریم تربیت در درون یک خانواده را بحث می‌کنیم؛ مثلاً بگوییم بنده، مثلاً منِ معلم، فلان کس، آدم شناخته‌شده، فلان؛ این آیا مثلاً خانمش و بچه‌اش بدون چادر ولی با حجاب کامل اسلامی بیایند بیرون، چه آثار اجتماعی دارد؟ حرمت شرعی قطعاً ندارد. و نباید چیزی را که شرعاً حرام نیست، به جامعه بگویی حرام است. ممکن است در یک خانواده به دلیل خاصی بگویی. ممکن است بگویی فوائد این حجاب، فوایدش از حجاب‌های دیگر بیشتر است؛ و حتماً هم همین‌طور است. حتماً وقتی چادر ایرانیِ سیاه به همین سبک پوشیده می‌شود؛ می‌دانید این حجاب اصلاً ایرانی است. هیچ جای دنیا زنان مسلمان به سبک خانم‌های ما چادر سرشان نیست. می‌شود گفت این نوع چادر، این نوع حجاب، یک آثار و برکاتی در جامعه دارد؛ هم رنگ سیاه که برانگیزاننده به لحاظ شهوی اصلاً نیست؛ جاذبه جنسی ندارد، بلکه دافعه دارد؛ که به زن نگاه جنسی نکنند؛ یا کمتر نگاه کنند. و آثار جانبی دیگری هست که این‌ها ممکن است عناوین ثانوی باشد یا عناوین اولی. اما اصل مسئله است.

یک سؤال مهم است که اتفاقاً خوب است اینجا بحث بشود که آیا چیزی را که شرعاً واجب نیست، بگوییم واجب است؟ یا مثل واجب با آن برخورد کنیم؟ بعد آثار اجتماعی‌اش چه می‌شود؟ بی‌حجاب‌ها بیشتر می‌شوند یا چادری‌ها بیشتر می‌شوند؟ این را باید بررسی کنیم. البته آن‌هایی که خودشان چادری هستند بمانند. اما بقیه‌ای که روی اصل حجاب مسئله دارد، اصلاً هنوز می‌آید می‌پرسد. مثلاً این‌ها... هنوز در اولیات مسائل، طرف سؤال دارد؛ نمی‌داند قضیه چیست. اما تربیت یک کم فشار می‌خواهد. ممکن است شما بگویید آقا بچه من اگر یک کمی فشار نیاورم و مراقبت نکنم، ممکن است حجاب را کنار بگذارد خب این که معلوم است. شما برای نماز، برای نماز صبح بچه‌ها، اغلب مشکل دارید دیگر؛ طبیعی هم هست. شما پنج بار، ده بار، دو ماه، سه ماه، شش ماه هیچی نگویی، کم‌کم ممکن است نماز نخواند. یک مقدار فشار تربیتی، تشویق، یک مقدار اخم و تَخم، این‌ها تا یک حدی همه لازم است؛ ولی نباید به افراط کشیده بشود- سوء تفاهم نشود - من اینجا اصلاً نمی‌خواستم بگم چادر نباشد! می‌گویم شریعت، اجبارِ چادر ایرانی را وضع نکرده است. اما این چادر به سبک ایرانی فوائدی دارد که حجاب‌های دیگر ندارد. اما یک وقت عناوین ثانوی پیش می‌آید. اگر امر یک جایی دائر شد بین این که طرف باید اجباراً چادر سیاه سرش بکند یا حجاب را کلاً کنار بگذارد، اینجا حتماً اجبار به چادر درست نیست. اما اجبار که می‌گویم، منظورم فشارهای عادی تربیتی نیست؛ که آن‌ها برای هر کاری لازم است. خلاصه، چیزی را که در اسلام است، به اسلام نسبت بدهیم؛ چیزی را که در اسلام نیست، به اسلام نسبت ندهیم. این حرفم معنی‌اش این نیست که از فردا برویم به آن‌هایی که چادری هستند بگوییم: می‌دانی که چادر واجب نیست! این را نمی‌گوییم.

سؤال: فرمودند مولوی تشبیهی دارد که در قدیم جنگلی بود؛ شرط ورود به قبیله‌ای که در آن جنگل بود این بود که همه به یک اندازه باشند؛ اگر بلندتر بود آن را کوتاه می‌کردند، اگر کوتاه بود بلند می‌کردند. به نظر می‌رسد مدارس همانند همان قبیله قدیم است که همه را در کلاس و صندلی‌های مشابه قرار می‌دهند.

جواب استاد: به لحاظ ساختار سخت‌افزاری اگر می‌گویید، عرض کردم. ولی به لحاظ نرم‌افزاری و تعلیم و تربیت اگر می‌گویید، بله، بین افراد باید حتماً تفاوت گذاشت. ولی کو امکاناتی که بتوانیم مثلاً تمام بچه‌ها را به لحاظ هوش و استعداد مثلاً به سی طبقه تقسیم بکنیم و برای هر طبقه یک چیز مخصوص در نظر بگیریم؟ نه چنین امکانی هست؛ نه این‌قدر معلمی هست، نه چنین امکاناتی وجود دارد، نه سبک آن فراهم است. ولی اجمالاً تفکیک این‌ها از هم است. این هست در روایات ما که از بچه‌ها، یعنی از انسان‌های متفاوت، چیزهای یکسان نخواهید که به ظرفیت‌ها، استعداد و ضریب هوشی و استعدادهای افراد توجه کنید. یک قدر متیقنِ حداقلِ مشترکی هست بین همه که باید به آن حساب، به همه سرویس داد و خدمت کرد. از یک حدی به بالا، بعضی‌ها ممکن است نکشند اصلاً، بگویند نخواهند. باید روی یک عده‌ای سرمایه‌گذاری ویژه کرد. اگر آرمانی نگاه کنید که اصلاً، یکی گفتند پزشک و یکی عالم، از مردم پول نگیرند. حالا چگونه زندگی کنند؟ بنابراین باید یک قوانینی گذاشت که کار تجاری نشود.

این فرمایش ایشان؛ اگر مدارسی دارند پول‌های خیلی کلان می‌گیرند و سرویس‌دهی‌های اشرافی و تشریفاتی ارائه می‌دهند و دارند این کارها را می‌کنند که کلاه هم بچه را بردارند هم پدر و مادر را، این‌ها قطعاً خلاف است.

فرق کودکستان و مهدکودک چیست؟ در مهدکودک هدف این است که به بچه فقط خوش بگذرد. راضی بیاید، راضی برود. نه مهدکودک‌های گوانتانامویی که آهنگ می‌گذارند و بچه صبح تا ظهر باید برقصد. تعادل کجاست؟ که این بچه احتیاج به بازی دارد، به آرامش دارد، به درک بعضی مسائل دارد. اصلاً بعضی کارها را نباید از بچه خواست؛ چه چیزی را باید خواست، چه چیزی را نباید خواست. تعادل شخصیتی را باید در نظر گرفت؛ که بچه به نقش خودش در این عالم، حقوقش، مسئولیت‌هایش، کرامت الهی‌اش، به حدودش آگاه شود.

آنجا بازی هم، کاردستی هم، یک بخشی از تعلیم و تربیت اسلامی است. نماز هم هست. خنده و شوخی و خاک‌بازی هم هست. در مهدکودک یک جوری بچه را راضی و خوشحال نگه می‌دارند. بچه را راضی تحویل پدر و مادرش می‌دهد که بگویند ما از شر بچه راحت شدیم؛ این مهدکودک هم بچه را نگه داشته، بچه هم می‌خندد، عیب ندارد. اما کار کودکستان و دبستان، فقط راضی کردن بچه نیست؛ خوشحال کردن و خنداندن او نیست؛ کار او تعلیم و تربیت است و بازی خودش جزئی از پروژه تربیت است؛ نه این که خودش مستقلاً چیزی باشد.

بنابراین، اگر مدارسی برای خوش‌گذرانی و کاسبی و تجارت تشکیل می‌شود و پول‌های خیلی عجیب‌ و غریبی هم می‌گیرند، اگر در ازای پولی که می‌گیرد، واقعاً خدمت‌رسانی تعلیم‌ تربیتی و این کارها را می‌کند، این‌ها باید بررسی بشود و استانداردهایی داشته باشد. یک مدرسه می‌تواند بگوید آن حداقل وظیفه‌ای که من باید انجام بدهم این است. اما خدمات اضافی‌ای هم می‌دهم ولی به ‌شکل درست. باید معلم ویژه داشته باشم، امکانات ویژه داشته باشم و به حد معقول و مشروع سرمایه‌گذاری کنم. ولی تبدیل مدرسه به تجارت و تعلیم‌ و تربیت به تجارت، مجموعاً یک امر غیر اسلامی است. اما دیدن اقتصاد آموزش و پرورش، یعنی تأمین اقتصادی مناسب برای معلم و مدرسه؛ مگر بدون اقتصاد می‌شود؟

سؤال: نیروی جاذبه را چه کسی کشف کرد؟

جواب استاد: حالا من نمی‌دانم این سؤال را برای چه اینجا پرسیدند. درباره نیروی جاذبه، آنچه در کتاب‌ها می‌نویسند و آنچه در مدرسه‌ها به ما و شما می‌گویند، این است که هنوز در هر دو سه صفحه اسم یک دانشمند خارجی می‌آید که این موضوع را ابتکار کرد. بخشی از آن درست است، بخشی از آن دروغ است. اصلی‌ترین جرقه آغاز آنچه به آن علوم جدید می‌گویند - که برای غرب جدید بود - در جهان اسلام، در کنار فقه و اصول و تفسیر و فلسفه و کلام و این‌ها، این‌ها خوانده می‌شد و آموزش داده می‌شد. بسیاری از این‌ها ابداعات متفکران اسلامی است؛ از جمله کشف جاذبه. مثلاً قوانین نیوتون؛ من دفعه قبل عرض کردم، در آثار ابن‌سینا، فخر رازی و ابوالبرکات بغدادی، عین قوانینی که امروز به آن قوانین نیوتون و قوانین مکانیک می‌گویند، همه‌اش آنجا هست؛ با عین عبارتش است. این مطالب هزار سال پیش نوشته شده است. گردش خون در بدن؛ می‌گویند این اختراع پزشک انگلیسی دربار انگلیس، "پروفسور هاروی" یا دکتر هاروی، در قرن هفدهم بوده است. این دروغ است. "ابن نفیس"، هفتصد تا هشتصد سال قبل، در آثارش توضیح داده است که خون چگونه وارد می‌شود و چگونه حرکت می‌کند؛ و این که بیماری‌ها را چگونه می‌توان با خون سامان داد و چگونه بیماری‌ها منتقل می‌شود. آینه مقعر و محدب، تلسکوپ و میکروسکوپ؛ این‌ها را اختراعِ فلان شخص، ساعت‌ساز یا فلان کس نسبت می‌دهند. آثار "ابن هیثم" را ببینید؛ اصلاً استفاده از عدسی‌های مقعر و محدب از آنجا شروع شد. شروع ساختن اولین تلسکوپ‌ها و ریزبین و دوربین، حلقه‌های ابن هیثم است و ابن هیثم یک شیعه عراقی است. این کشفیات بزرگ را بگوییم. گردش زمین دور خورشید؛ توسط ابوریحان در کتاب‌های ما مطرح شده است و دانشمندان ما دارند این را بحث می‌کنند. حالا می‌گویند کشف آن در قرن هجدهم، نوزدهم یا هفدهم بوده است؛ چه کسی گفته است؟ هنوز هم متأسفانه در کلاس‌ها - حالا کتاب‌ها کمی بهتر شده است و گاهی چهار دانشمند اسلامی هم اضافه می‌کنند - ولی هنوز هم متأسفانه این مطالب واقعی نیست. این تاریخ علم را اروپا در قرن نوزدهم برای کل جهان نوشت تا به همه بگوید شروع علم و تمدن و حقوق بشر و پیشرفت و توسعه از قرن هجدهم، نوزدهم و هفدهم در اروپای غربی و آمریکا بوده است؛ وگرنه بشر تا قبل از آن جاهل و احمق و عقب‌مانده بوده است.

من جلسه قبل یک اشاره‌ای به مسئله بدن و جسم کردم. این اشاره در پاسخ به دست‌کم دو جریان، دو جریان فلسفی در حوزه تعلیم و تربیت بود: یکی جریانی که ذیل عنوان معنویت‌گرا خودش را تعریف می‌کند و تربیت را صرفاً به مسائل اخلاقی و معنوی و گاهی بعضی مباحث ذهنی و انتزاعی می‌برد و به جسم بشر، بدن انسان، بدن کودک و اصلاً به بدن‌شناسی در تعلیم و تربیت توجه ندارد. از این منظر که نگاه می‌کنیم؛ آن دو جریان دیگر را هم گفتم و توضیحاتی دادم. گفتیم کسانی هستند که معتقد هستند اصلاً به اصالت جسم و معتقد به انکار روح هستند و می‌گویند اصلاً روح چیست؟ و فقط قائل به تربیت مادی هستند. کسانی به اصالت روح و انکار جسم پرداخته‌اند. کسانی روح و جسم را قبول کرده‌اند ولی باز اصالت را به جسم می‌دهند و روح را در حاشیه و تابع می‌دانند. آنچه ما از تعلیم و تربیت اسلامی می‌فهمیم این است که اولاً جسم و دنیا و عالم طبیعت - که بخشی از رشته‌های درسی مدارس اساساً به جسم‌شناسی و بدن‌شناسی و فیزیک و شیمی و طبیعت‌شناسی و گیاه‌شناسی و جانورشناسی، این‌ها مربوط است - اهمیت دارند.

این خیلی مهم است که آیا نگاه به طبیعیات و جسم و جسمانیات بر تعلیم و تربیت اسلامی به عنوان یک اضطرار تحمیل شده است؟ و اگر حق انتخاب با ما بود، اصلاً به این‌ها کاری نداشتیم؟ یا این که نه؛ اساساً در نگاه اسلامی جسم و طبیعت، هم شناختش، هم حقوقش - یعنی هم جسم‌شناسی و طبیعت‌شناسی که 7- 8 رشته اصلی دانشگاه‌ها و مدارس ما است - مهم است؛ هم به رسمیت شناختن بدن به عنوان این که این بدن حقوقی دارد، و هم این که مسئولیت‌هایی متوجه روح انسان است که فقط از طریق بدن قابل اعمال است. یعنی مخاطب خدا جسم ما که نیست؛ این گوشت و پوست نیست. مخاطب خداوند، «منی» من است؛ «من» من است، «من» شما است، «من» هر کسی است. آن «من» هر کس که جسم او نیست و اصالت با او است، در منظر دینی یک موجود ابدی، بلکه ازلی و ابدی است. چون ما روایات هم زیاد داریم که قبل از ورود به این عالم، ما بودیم. هم بحث عالم ذر هست که آنجا از ما پیمان الهی گرفته شده است و ما بطور فطری به خداوند آری گفتیم؛ همه؛ همه به خداوند آری گفته‌اند. و هم از این جهت که اصلاً در روایات ما داریم که ارواح ما قبل از ابدان، ارواح بشر قبل از ابدانشان خلق شده است. منتهی در عوالم دیگری است؛ و از طریق پدر و مادر، خلق طبیعی صورت می‌گیرد و وارد این عالم می‌شود و این حضور موقت است.

عرض کردم، تصویری که هم از دنیا و طبیعت، هم از این فرصت کوتاهی که در عالم دنیا هستیم - که دیگر از بعضی‌ها که زود در کودکی می‌میرند، یا بر اثر تصادف، اتفاق یا جوان‌مرگ می‌میرند و این‌ها؛ که شما امروز اگر به صفحات اموات در روزنامه‌ها نگاه کنید، کسانی که موهای آن‌ها سفید است خیلی کمتر از آن‌هایی هستند که موهایشان مشکی است. یعنی این تصور که همه این مسیر را طی می‌کنند و همه پیر می‌شوند و بعدش می‌میرند، این واقعیت ندارد.

در جهان‌بینی دینی که مبنای تعلیم و تربیت دینی است، این مسائل باید روشن بشود. با یک موجودی دارد برخورد می‌کند: یک) این موجود بدن دارد؛ بدنش به رسمیت شناخته می‌شود. دو) این بدن مقدس است، فعل الهی است، خلق الهی است. این بدن و ماده و جسم خبیث نیست؛ برخلاف بعضی انسان‌شناسی‌ها و هستی‌شناسی‌های معنوی. که شما چه از آیین کاتولیک مسیحی - که بیشترین پیرو را در جهان به عنوان یک مذهب دارد - تا بودیسم و هندوئیسم - که بیشترین پیروان معنویت‌های غیرتوحیدی هستند - بررسی کنید، شما در همه این‌ها می‌بینید که این‌ها برای بدن و عوارض بدن نوعی خباثت قائل هستند. مثلاً ازدواج را ضد معنویت می‌دانند و معتقدند یک جور گناه اضطراری است که به آن مجبور هستیم. رسیدگی به بدن، مثل این که نوعی گناه است. چیزی به نام حقوق این بدن، مسئله نظافت بدن، بهداشت بدن، آرایش؛ این‌ها را مسائل غیرمعنوی می‌بینند. بعد در تعالیم پیامبر می‌بینید که آرایش، مثلاً آرایش خاص زن و مرد - زن و شوهر برای هم - مستحب در حد واجب و عبادت است. آرایش عام زنان و مردان که غیرجنسی باشد و تحریک‌کننده نباشد، در عرصه عمومی، عبادت است. بهداشت عبادت تلقی می‌شود، ورزش عبادت است. تفریح و لذت، جزئی از برنامه و پروژه یک زندگی و سبک زندگی اسلامی تعریف می‌شود. یعنی این که تصور کنیم دنیا به دو بخش تقسیم شده است؛ یکی روحی و یکی جسمی؛ و بخش جسمی‌ آن خبیث و شیطانی و مادی و غیردینی و سکولار است و بخش روحی‌ آن الهی است؛ این تصور اسلامی نیست. هر دوی این‌ها الهی است. هر دو در رابطه با یک هدف خلق شده است و با هم عجین است. معنا از دل ماده بیرون می‌آید. ماده خالصی در این عالم نیست. ماده، معنوی است و معنا در شریعت الهی مادی می‌شود. مثل این که انبیاء آمده‌اند تا معنویت انتزاعی را از آسمان روی زمین بکشند. چرا در زندگی روزمره ما، برای مسائل عادی روزمره، واجب و حرام و مستحب و مکروه درست می‌کنند و می‌گویند؟ مثلاً می‌گویند سر سفره مستحب است این کار را بکنی، مکروه است این کار را بکنی. برای وقت خواب، مستحب و مکروه گفته‌اند، واجب و حرام می‌گویند؛ در مهمانی، مسائل جنسی، مسائل مختلف؛ چرا در جزئی‌ترین مسائل زندگی ما؟ برای این که می‌خواهد معنویت انتزاعی نماند، در هپروت نماند. معنویت را از آسمان روی زمین می‌آورد و آن را با مادی‌ترین و عادی‌ترین مسائل زندگی بشر مخلوط می‌کند. این یک رکن مهم تعلیم و تربیت اسلامی است. اصالت با روح است، ابدیت با روح است، خطاب خداوند به روح است، جسم ابزار است. اما آیا جسم ابزار است؛ یک ابزار غیرمقدس و غیرالهی که حقوقی ندارد و قابل مدیریت نیست، نیست. ما با این بدن وارد دار دنیا می‌شویم، وارد دار بلا و امتحانات می‌شویم. خداوند با توجه به این که به انسان بدن داده است و چنین بدنی داده است، برای او حقوقی تعریف کرده است. مثلاً حق مسکن. اگر شما بدن نداشتید، به مسکن احتیاج داشتید؟ پس چیزی به نام حق مسکن مطرح می‌شود. اگر بدن نداشتید، به همسر احتیاج داشتید؟ یعنی اگر جنسیت به لحاظ جسمانی در تولد فرزند و این‌ها - زن و مردی - اگر بدن نبود، زنی و مردی معنا داشت که آن وقت حقوق جنسی و حدود جنسی و وظایف جنسی تعریف بشود؟ اگر ما و شما بدن نداشتیم، غذا، تغذیه، تلاش، معاش، رزق مادی و کار، این‌ها اصلاً معنی پیدا نمی‌کرد.

بنابراین کل فلسفه خلقت انسان، یک سرش به روح انسان است که هدف اصلی‌اش است و یک سرش به بدن و جسم است و طبیعت عالم است. خیلی از مکاتب و ادیان این‌ها را قبول ندارند. یا از این طرف، معنویت را مزخرفات می‌دانند و می‌گویند این‌ها ساخته ذهن بشر و خرافات است و اختراع خودتان است. یا از آن طرف می‌گویند جسم هیچ اهمیتی ندارد.

رسمیت بدن به عنوان زیباترین مخلوق، به عنوان شاهکار خلقت و به عنوان خلق احسن مهم است. این یک. دو) وقتی می‌گوییم رسمیت بدن، یعنی حقوق بدن باید به رسمیت شناخته بشود. دو، شناخت بدن؛ مطالعات علمی و تجربی روی بدن، یک مطالعات اسلامی است، نه سکولار. سه) مدیریت بدن؛ که نقش فوق‌العاده‌ای در تربیت دارد. آن دو تای قبلی - شناخت بدن - در تعلیم، به تعلیم بیشتر مربوط است؛ مدیریت بدن به تربیت مربوط است. البته نه انحصاراً؛ در هر دو هست، ولی آن بیشتر و این کمتر. و رعایت بدن و حقوق آن مهم است. و مسئولیت‌هایی که از طریق بدن متوجه انسان می‌شود. اصلاً این عمل صالح؛ ایمان به بدن احتیاج ندارد. ایمان یک امر معرفتی و روحی و درونی است. اما هیچ جا ایمان را بدون عمل صالح نمی‌آورد. فرمود: «آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ». عمل صالح به بدن مربوط است. اگر ما بدن نداشتیم، عمل صالحی که خداوند می‌خواهد و شرط تکامل ما است، اتفاق نمی‌افتاد. تا روزه گرفتن، کار کردن برای نان حلال، جهاد و مبارزه و خدمت به فقرا، فداکاری برای دیگران، رفت‌وآمد با خویشان و با دوستان، صله رحم و... این‌ها همه با بدن اتفاق می‌افتد. و لذا رساله حقوق امام سجاد علیه السلام به عنوان نمونه - که از این روایات باز زیاد است - راجع به تک‌تک اعضای بدن حق و تکلیف می‌شمارد. حق چشم انسان بر انسان، حق گوش او، این که با این گوش چه بکند و چه نکند؟ با این چشم چه بکند؟ حق زبان او. وقتی از بدن می‌گذریم، حقوق، شبکه حقوقی مربوط به بدن و روح است، حق دیگران مطرح می‌شود؛ کسانی که انسان در شبکه روابط جمعی‌اش با آن‌ها است و سر و کار دارد. حق والدین - پدر و مادر - حق فرزند، حق خانواده، حق خویشان، حق همسایه، حق استاد و شاگرد، حق حکومت، حق مردم. در دورانی که آن دوران برده‌داری علنی و رسمی بود، روی حقوق بردگان تأکید می‌کنند که این‌ها انسان هستند.

چند جانبه بودن این تعلیم و تربیت؛ «مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ». از این روایت، حدود دوازده برداشت تئوریک و تعلیم‌ تربیتی می‌شود. این روایت دوازده جور قابل تفسیر است و با هم هم منافات ندارند. ممکن است هر دوازده تایش هم منظور باشد. اصلاً یکی از فصاحت، بلاغت و اعجاز کلام الهی این است که یک عبارتی می‌گویند که در ده علم به درد می‌خورد و همه‌اش هم مد نظر است. حالا دست‌کم، مثلاً همین تعبیر در حوزه معرفت‌شناسی مهم است. در حوزه انسان‌شناسی مهم است. در خداشناسی مهم است. پیامبر شناخت خدا را با شناخت انسان گره زده‌اند. این خیلی چیز عجیبی است. «مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ»، هر کس خود را شناخت، هر کس انسان را به نحو عام درست شناخت و خودش را به عنوان موردی خاص درست شناخت، به همان میزان خدا را شناخته است و می‌تواند بشناسد. این اولاً جنبه الوهی و قدوسی انسان را، جنبه ربانی انسان را نشان می‌دهد که شناخت انسان با شناخت خداوند گره خورده است. یعنی این انسان این‌جور تجلی خدا و خلیفة الله است. همان انسان هم که می‌گوییم، ببینید، انسانِ در کتاب‌ها را نمی‌گوییم همین انسان‌های معمولی که در کوچه و خیابان هستند، در مدرسه هستند، زیر دست و پای ما هستند؛ همین آدم‌های معمولی که گاهی حقشان را می‌خوریم و درگیر می‌شویم، گاهی او حق ما را می‌خورد. انسانیت که یک اسم است. انسانیت که در کتابخانه‌ها گم شده، انسان‌ها در کوچه و خیابان گم شده‌اند. راجع به انسانیت انتزاعی حرف نمی‌زنیم. این‌هایی که در روایت می‌گوید، همین آدم‌های معمولی هستند. منتهی ظرفیت‌های بالفعل نشده در این‌ها و در ماهاست. و این احساس خودمعلم‌بینی، هم یک خطری برای خودمان دارد. مثل این که همیشه با کسانی سر و کار داریم که ما باید آن‌ها را تربیت کنیم و تعلیم‌شان بدهیم. در حالی که خود ما خیلی احتیاج بیشتری به تعلیم و تربیت داریم؛ و هم خود من هم در رأسش هستم، کار من هم معلمی است. انسان‌شناسی با خداشناسی گره خورده است. انسان این‌قدر متعالی و ابعاد او نامتناهی است که می‌فرماید: هر چه در شناخت انسان بالاتر می‌روی، به شناخت خداوند داری نزدیک‌تر می‌شوی. یک معنی‌اش هم این است که حقیقتاً خدا را هم نمی‌توانی بشناسی مگر این که انسان را هم بشناسی.

از آن طرف به حدیث نگاه کنید: حقیقتاً انسان را نمی‌توانی بشناسی مگر این که خدا را هم به همان میزان بشناسی. چون انسانِ مستقل از خداوند اصلاً واقعیت ندارد، تکویناً. گره خوردن این‌ها با هم. قرآن همین را به یک شکل دیگر می‌فرماید: «وَ فِی الْأَرْضِ آیاتٌ لِلْمُوقِنینَ وَ فی أَنْفُسِکُمْ أَ فَلا تُبْصِرُونَ؟» سؤال می‌کند. هم بیرون از انسان، در عالم بیرون، در عالم طبیعت، اقیانوس‌ها است، اعماق فضا، از ریزترین سلول‌ها و مولکول‌ها تا بزرگ‌ترین سیارات و کهکشان‌ها؛ چند میلیارد کره مثل زمین که همین ابعاد را دارد و شرایط آن‌ها مثل همین جا است، حداقل چند میلیارد کره دیگر هست. چند میلیارد. آن وقت ما خیال می‌کنیم اینجا ماها مرکز عالم هستیم! خود ما به عنوان تک‌تک افراد، خانه من مرکز کائنات است و شخص من هم مرکز تمام عوالم است. میلیاردها سیاره که مثل زمین هستند؛ هشت میلیارد و هشتصد میلیون. حالا این‌ها تا حالا کشفِ این مقدارش است. من فکر می‌کنم تا بیست سال دیگر ببینیم چه چیزهایی خواهند فهمید.

یاد روایتی افتادم که از امام صادق(علیه السلام) پرسیدند این ستاره‌ها و سیارات که در آسمان‌ها است، آنجاها هم کسان دیگری زندگی می‌کنند؟ امام فرمودند: بله؛ کسانی زندگی می‌کنند که اصلاً نمی‌دانند جنابعالی اینجا داری زندگی می‌کنی؛ هستند. آن‌ها نمی‌دانند که موجودی به نام انسان دارد روی زمین زندگی می‌کند. آن‌ها اطلاع ندارند. شما هم از آن‌ها اطلاع ندارید. و خداوند از همه اطلاع دارد.

حالا قرآن اینجا می‌فرماید: ما دو دسته آیه برای خداشناسی گذاشتیم: یکی بیرون از انسان است، یعنی این عوالم. همه عوالم یک طرف، انسان یک طرف. یک عوالم بی‌نهایتی هم درون خود شما است؛ درون خود شما است. «وَ فِی الْأَرْضِ آیاتٌ»؛ بیرون در عالم نشانه‌های بسیاری است. «وَ فی أَنْفُسِکُمْ»؛ و در درون خود شما به عنوان انسان نیز آیات بسیاری است. شما توجه کنید، این «انفسکم» همان موجودی است که باید تعلیم و تربیت بشود. بعد خداوند سؤال می‌کند: «أَ فَلا تُبْصِرُونَ»؟ راستی راستی نمی‌بینید؟ واقعاً نمی‌بینید؟ این ترجمه آیه این است. واقعاً نمی‌بینید؟ نمی‌بینید این اعماقی را که در خود تو هست که هیچی از خودت نمی‌دانی؟ اصلاً ما خودمان را نمی‌شناسیم. انسان خودش، خودش را نمی‌شناسد؛ چه برسد که بخواهد بیرون خودش را درست بشناسد.

امیرالمؤمنین(ع) فرمودند که «مَعرِفَةُ النَّفسِ أنفَعُ المَعارِفِ»؛ شناخت خود، مفیدترین نوع شناخت است. یعنی اول ما باید ظرفیت‌ها، استعدادها و محدودیت‌های خودمان را به عنوان انسان درست بشناسیم. و همین‌طور باید بچه‌هایی را که در مدارس زیر دست ما هستند بشناسیم. که هر کدام از این‌ها بالقوه یک ولی الله است. در روایت فرمود با هر کس روبرو می‌شوید، او را از خودتان بهتر بدانید و بگویید شاید او، همین آدمی که من از کنارش رد شدم، همین بچه، شاید این همان کسی است که فلسفه خلقت در او تحقق پیدا کرده است. یعنی تمام عوالم برای این درست شده است. همین؛ همین کسی که الان از جلوی من رفت؛ و کسی هم او را نمی‌شناسد. چون هر کس به آن کمالات برسد، در واقع او فلسفه خلقت می‌شود. خداوند فرمود این‌ها همه را آفریدیم؛ تا جایی که به شما مربوط می‌شود، به انسان مربوط می‌شود - چون تمام این عوالم که همه‌ آن مستقیم به من و شما مربوط نمی‌شود. اما تا جایی که به شما، به ما مربوط می‌شود، فرمود: هر کس خود را بتواند به این میزان ایمان و عمل صالح و معرفت و به این حداقل نصاب‌ها برساند، او مصداق اشرف‌ المخلوقین می‌شود؛ او اشرف‌الخلائق و مصداق مسجود ملائک و فرشتگان می‌شود و مصداق فلسفه خلقت همه این‌ها می‌شود. یعنی یک سطح بالا می‌رود. کوتوله است، کوچولو است؛ اما روی شانه کل کائنات می‌ایستد. از همه آن‌ها بالاتر می‌شود.

و این تعبیر امام باقر(علیه السلام) که فرمودند: «لا مَعرِفَةَ کَمَعرِفَتِکَ بِنَفسِکَ». هیچ شناختی مثل این نیست که خودت را بشناسی. این نشان‌دهنده ارزش و اهمیت نفس بشر است. یعنی آن بچه‌ای که داریم او را تربیت می‌کنیم. این‌قدر این ارزش زیاد است که خداوند در قرآن به نفس بشر قسم خورده است: «وَ نَفْسٍ وَ ما سَوّاها». منتهی بعدش «ما سَوّاها» را می‌آورد. «ما سَوّاها» یعنی تسویه. تسویه یعنی همان تعدیل، اعتدال و تربیت درست. در واقع خداوند می‌فرماید می‌خواهم به کسی قسم بخورم که برای من، برای خدا، کاملاً مقدس است. و شما به چه چیزی قسم می‌خورید؟ به مهم‌ترین چیزهایی که برای شما مقدس است. می‌فرماید: «وَ نَفْسٍ وَ ما سَوّاها». سوگند به نفس، نفس بشر، و آنچه او را تربیت می‌کند. یعنی خداوند به تعلیم و تربیت نفس بشر سوگند می‌خورد. یعنی به یک معنا، این مدارس اسلامی اگر در راستای کار خود قرار بگیرند، خدا به این کار قسم خورده است. سوگند به نفس انسان و آنچه او را تسویه و تربیت کند.

می‌پرسند که انسان چه موجودی است؟ روح، حقیقت انسان که در این مدارس باید تعلیم و تربیت بشود، چیست؟ «وَ یَسْئَلُونَکَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّی». بگو روح مربوط به امر اله است؛ یک مسئله مادی نیست که شما بتوانی در آزمایشگاه آن را بشناسی. «وَ ما أُوتیتُمْ مِنَ الْعِلْمِ إِلاَّ قَلیلاً». سهم شما از دانش و علم خیلی کم است. ولی روح خودت را، آن سهمی از روح و حیات که از طرف خداوند به تو داده شده است، آن را می‌توانی، هم آن را، هم خداوند را می‌توانی بطور گام‌به‌گام و محدود و مشروط بشناسی.

جای دیگر در مورد این قداست موجودی که تربیت می‌شود؛ «فَإِذا سَوَّیْتُهُ»؛ وقتی نفس انسان را آفریدم، وقتی آن ماده را آفریدم و «سَوَّیْتُهُ»؛ اولاً خداوند می‌گوید آنچه به من مربوط بود، تسویه بود. «سَوَّیْتُهُ»؛ تسویه یعنی تام و تمام آفریدن. شما را ناقص نیافریدم؛ با همه استعدادها برای و معطوف به فلسفه خلقت آفریدم. «وَ نَفَخْتُ فیهِ مِنْ رُوحی»؛ از روح الهی در او دمیدم. به فرشتگان عالم - که نمی‌شود گفت دستیاران خدا هستند ولی بالاخره مقربین خدا هستند - به آن‌ها گفتم - البته در روایت داریم که منظور همه فرشته‌های همه عوالم نیستند. این خطاب به فرشتگانی است که مربوط به این عالم بودند - «فَقَعُوا لَهُ ساجِدینَ»؛ فرود بیایید و در برابر این موجود زانو بزنید در حالی که سجده‌کننده هستید؛ سجده کنید.

سوره اسراء، آیه ۸۵؛ بعد سوره حجر، آیه ۲۹ و سوره سجده، آیه ۹. «ثُمَّ سَوّاهُ»؛ این تعبیر تسویه؛ که آن مقداری از تعلیم و تربیتی که باید تکوینی می‌بود و بالفعل انجام می‌شد، آن مقدار را من کردم. بقیه‌اش باید با تعلیم و تربیت در دنیا و به دست خودتان اتفاق بیفتد؛ به دست معلم و خانواده و خود شخص. «ثُمَّ سَوّاهُ»؛ باز تعبیر تسویه را هم اینجا دارد؛ «وَ نَفَخَ فیهِ مِنْ رُوحِهِ». و بعد این که انسان خودش، خود را می‌شناسد ولو این که هزار عذر بیاورد. این هم از آیاتی است که در حوزه تعلیم و تربیت خیلی مهم است. راجع به هر کدام از این عبارت‌های آیات باور کنید می‌شود صدها و هزاران پایان‌نامه نوشت. آیه ۱۴ سوره قیامت: «بَلِ الْإِنْسانُ عَلی نَفْسِهِ بَصیرَةٌ وَ لَوْ أَلْقی مَعاذیرَهُ». می‌فرماید که انسان بهانه می‌آورد؛ شما برای همه‌ چیز توجیه می‌کنید. می‌خواهید راه خود را باز کنید، جلوی پای خود را باز کنید، مشکل خود را حل کنید، هر کاری را حاضر هستید بکنید و همه‌چیز را توجیه می‌کنید. منتهی آن‌هایی که هی می‌خواهند برای دیگران عذر بیاورند و بقیه را راضی بکنند، لازم نیست این کار را بکنند. «بَلِ الْإِنْسانُ عَلی نَفْسِهِ بَصیرَةٌ». انسان طوری آفریده شده است که خودش، خودش را می‌شناسد. اما این شناخت به آن معنای آن شناخت معرفت النفس نیست آن عرفان نفس یک بحث است، بصیرت به نفس یک بحث دیگر است. می‌فرماید خودت، خودت را می‌بینی. «وَ لَوْ أَلْقی مَعاذیرَهُ»؛ ولو هزار عذر و توجیه برای هر کارت نمی‌آوری؟ با این کار کلاه بقیه را می‌توانی برداری، اما کلاه خودت را نمی‌توانی برداری. خودت می‌فهمی چه غلطی کرده‌ای! «الْإِنْسانُ عَلی نَفْسِهِ بَصیرَةٌ وَ لَوْ أَلْقی مَعاذیرَهُ». خود این آیه مفصل ابعاد تعلیم‌ تربیتی و مدرسه‌ای دارد. که هم این که چگونه با کودک برخورد کنیم. آیا به او، بصیرتش به نفس خودش؛ روی آن چگونه برای تعلیم و تربیت سرمایه‌گذاری کنیم؟ آیا معاذیر، القاء معاذیر، عذرهایی که یک بچه برای کار خود می‌آورد، از منظر تعلیم و تربیت اسلامی به این عذر آوردن‌ها و توجیه‌ها چگونه نگاه بکنیم؟ و این‌ها را چگونه تفسیر کنیم و چگونه نتیجه بگیریم؟

ببخشید.



نظرات

آدرس پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شد

capcha